متن بالا بخشی از سرمقاله امروز کیهان است که در واکنش به اظهارات دیروز احمدی نژاد در مجلس در دفاع از وزرای پیشنهادی به قلم حسین شریعتمداری نوشته شده است. در بخش دیگری از این مقاله می خوانیم:
«...وارونگی این نقل قول، آگاهانه یا ناخودآگاه - و انشاءالله ناخودآگاه - درباره نظر کسی بود که نه فقط مقتدای همه مردم ایران بلکه مراد همه ملت های مسلمان و نقطه امید تمامیآزادگان و محرومان جهان است.»
این اولین باری نیست که محمود احمدی نژاد در بیان حقایق و وقایع ، ماجرا را به شکل دیگری طرح می نماید اما این بار صدای حامیان خود را نیز در آورده است.
هنگاهی که رییس دولت نهم در جریان ماجرای مشهور به هاله ی نور، سناريو ربودنش در عراق، عنایات امام زمان در دانشگاه كلمبيا، داستان عکس گرفتن با فرمانده آمریکا، دانشمند هسته ای 17 ساله ، سخنانش در جمع فرماندهان نظامی در مورد دیدارهایش در نیویورک و ده ها مورد مشابه با سکوت همراه با تبلیغ و تایید روبرو گشت باید انتظار داشت که حتی در نظرات آیت الله خامنه ای دخل و تصرف نمایند.
حتی از این اتفاق می توان نتیجه گرفت بخش قابل توجه ای از نظرات رییس دولت نهم بر اساس اغراق و قلب واقعیت بیان می گردد است و منتقدان بی دلیل ایشان را به وارونه نمایی شرایط متهم نکرده اند.
سکوت کیهان نشینان در موارد فوق الذکر منجر به آن می شود که در ماجرای اخیر که ظاهرن امری بر خلاف میل آقایان رخ داده است اینجنین بر آشوبند و بر خلاف قانون خواستار تجدید رای گیری در مورد یکی از وزرا گردند.
گرچه برخی شواهد و دلایل نشان می دهد اینگونه مواضع جدی نبوده و تنها برای برخی روشن سازی ها در فضای سیاسی است. در واقع کردان از مطیع ترین نیروهایی است که امکان داشت به وزرات کشور دست یابند.
یعقوب مهرنهاد روزنامه نگار و فعال مدنی و دبیر انجمن «جوانان صدای عدالت»، روز گذشته پس از 1 سال و 3 ماه بازداشت در زندان زاهدان اعدام شد.
در این باره محمدرضا یزدان پناه می نویسد: «یعقوب مهرنهاد اولین وبلاگ نویس ایرانی است که به خاطر بیان عقایدش و فعالیتهای مسالمت جویانه اش به طناب دار سپرده شد و این یعنی هشدار به تمام وبلاگ نویسان.
از این رو، از کلیه وبلاگ نویسان ایرانی درخواست می کنم که به نشانه اعتراض و به پاس تلاش های این مرحوم در راه رفع محرومیت از مردم بلوچ و نیز گرامی داشتن یادش، نام یا توضیح وبلاگ خود را به مدت 7 روز (یک هفته) به «به یاد یعقوب مهرنهاد» تغییر دهند.»
باورش مشکل است. براستی چگونه می توان کسی را در مدت 5 ماه پس از دستگیری به اعدام محکوم و حکم را اجرا نمود. تقریبن اکثر دوستان وبلاگ نویس از زمانی که این خبر را شنیده اند در این حس بهت و حیرت مشترکند.
... آنک قصابانند
بر گذرگاهها
مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبی است نازنین !
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را
بردهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین !
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
برای بار دیگر باید این جملات را تکرار کنم اما اینبار نه به خاطر اعدام های دسته جمعی به ظاهر ارازل و اوباش که اعدام یک روزنامه نگار ، وبلاگ نویس و فعال حقوق بشر:
«حالا می شود ده ها و صد ها چوبه دار بر پا کرد ، می شود صورت مسئله را پاک نمود، می شود پشت بدن های آویزان از طناب ها چهره مخفی کرد و انگشت اتهام را به سوی دیگران گرفت!»
گفتم: خب! برای این که آنها نیازی به یارانه ندارند و یارانه باید به اقشار مستضعف داده شود.
گفت: از این گذشته، بسیاری از ثروتمندان با بهره گیری از حق مردم محروم به ثروت رسیده اند.»
متن فوق بخشی از ستون «گفت و شنود» روزنامه کیهان مورخ 14 مرداد ماه است که در ساعات پایانی امشب روی سایت این روزنامه قرار گرفته است. در همین روزنامه زیر تیتر «کارگزاران: چرا به ثروتمندان کم یارانه می دهید» آمده است:
«ارگان حزب کارگزاران سازندگی در سرمقاله دیروز خود از اختصاص سهم بیشتری از یارانه به طبقات محروم و مستضعف انتقاد کرد»
ضمن آنكه كيهان اصل موضوع را به شكل ديگری جلوه داده است ، توجه به منطق کیهان می توان مشخص نماید که دولت نهم چه دیدگاهی نسبت به طبقات مختلف اجتماعی دارد و یا به عبارت بهتر چه شعارهایی را در برخورد به آنها در دستور كار قرار داده است.
جدای از استدلال سرمقاله نویس روزنامه کارگزاران تحت عنوان «سراب پول» که اتفاقن طرح هدفمند نمودن یارانه ها را از منظر عدالت و امكان تحققم ورد بررسی قرار داده، می توان در رد مدعای کیهان نیز شواهدی ارائه کرد.
این منطق که بسیاری از ثروتمندان از حق محرومان به این توانایی رسیده اند در درجه اول بسیاری از هم کیشان کیهان نشینان و دولت نهمی ها را در مظان اتهام قرار می دهد. مي توان مدعي بود كه اتفاقن اصلاح طلبان در مقایسه دیگر جناح ها از کمترین توان مالی برخوردارند و با وجود حضور در مراکز قدرت کمترین بهره مالی را برده اند.
داستان دفاع از مستضعفان برای اصولگرایان، روایت کسی است که برای رفع اتهام و گمراه کردن مردم فریاد دزد دزد سر می دهد و به نا کجا آباد اشاره می کند.
انتقاد وارد بر طرح هدفمند کردن یارانه ها بسیار ساده و قابل درک است. اگر قرار باشد از منابع عمومی سهمی به افراد تعلق گیرد این سهم باید برابر باشد و در عوض در کسب مالیات می توان سهم بیشترین به ثروتمندان اختصاص داد.
همچنین در صورت استقرار حکومت قانون، دستگاه قضائیه عادل و بی طرف و رسانه ای آزاد و مستقل اجازه سو استفاده و رانت خواری به برخی افراد برای کسب مال نامشروع داده نخواهد شد و کسی نمی تواند به واسطه تضییع حق محرومان کسب ثروت نماید.
به همین دلیل مثل آنان که با دموکراسی، آزادی بیان و وجود احزاب قوی دشمنی می کنند و در عین حال به شماتت رانت خواران می پردازند در اصل مثل شریک دزدی است که سعی در گمراه نمودن مردم دارند.
کسی را در نظر بگیرید که در روند پیشرفت جامعه مسوولیت نمی پذیرد و از انجام وظایف اجتماعی خود طفره می رود و به سبب آن از نظر اقتصادی نیز در دهک های پایین جامعه قرار می گیرد از ثروت عمومی جامعه بیش از فردی که با تلاش و کوشش خود چرخ های اقتصادی کشور را به حرکت در می آورد و برای هزاران نفر موقعیت شغلی ایجاد می کند بهرمند گردد، این رفتار عین ناعدالتی است.
جامعه امروز ایران نیازمند آنست که تولید ثروت -نه تنها ثروتمند بودن- ارج نهاده شود و سرمایه داران کار آفرین مورد تقدیر و تمجید قرار گیرند. تلاش در جهت کاشتن بذر نفرت از این طبقه ضمن ایجاد ناامنی اقتصادی برای سرمایه گذاران، به افزایش شکاف های اجتماعی نیز منجر خواهد شد.
مشروح این گزارش و تبعات انتشار آن را می توانید در سایت خوزنیوز بخوانید.در اين شرايط این پرسش قابل طرح است که چگونه مسوولان دولتی به خود اجازه می دهند از انتشار گزارشی که نسبت به سلامت و ادامه حیات شهروندان ایران هشدارهای قابل تاملی را بیان می کند جلوگیری نمایند.
این رفتار نه تنها بر خلاف حق آزادی بیان و انتشار آزاد اطلاعات که در تناقض با وظیفه اطلاع رسانی و هشدار دهنده برخی ارگان ها در زمان وقوع حوادث غیر مترقبه می باشد.
گرچه پیش از این نیز مشاهده شد که در شرایطی که آلودگی هوا در خوزستان به بیش از 38 برابر حد استاندارد رسید با تاخیر یک روزه در حالی که آلودگی كاهش یافته بود تعطیلی مدارس و ادارات دولتی اعلام شد.
همچنان كه در اکثر روزهایی که آلودگی به چند برابر حد مجاز می رسد اطلاع رسانی مناسبی در جهت جلوگیری از خروج کودکان و افراد سالخورده از منازل، مخصوصن در مناطق محرو.م و کمتر توسعه یافته و البته پر جمعیت شهر اهواز و دیگر شهرهای استان ، صورت نمی گیرد.
به نظر می رسد مسوولان استان خوزستان ترجیح می دهند با پاک نمودن صورت مسئله جان نزدیک به 4 میلیون نفر از شهروندان را با مخاطرات جدی روبرو سازند به جای آنکه به ايفای وظايف قانونی خود بپردازند.
به چهره های این ها که نگاه می کنم جوانانی را می بینم که به سختی دهه سوم زندگی شان را گذرانده اند. بچه های نوجوان و کودکان 10، 20 سال پیش! کودکان دیروز، فرزندان انقلاب!
نمی دانم که 20 سال پیش آیا می شد از چهره های احتمالن معصومشان فهمید که اینها ارازل دهه های آینده اند یا خیر و به چوبه دار سپردشان؟
آقای جنتی!
اُف بر کسانی که نمی فهمند مردم از دست اوباش چه می کشند و اف بر کسانی که نمی خواهند بفهند چه شد که این فرزندان انقلاب ، «ارازل و اوباش» این روزها شده اند. اف بر کسانی که در خیابان ها کودکانی را نمی بینند که زندگیشان را گدایی می کنند، کودکانی که شاید اعدامی های فردا باشند.
حالا می شود ده ها و صد ها چوبه دار بر پا کرد ، می شود صورت مسئله را پاک نمود، می شود پشت بدن های آویزان از طناب ها چهره مخفی كرد و انگشت اتهام را به سوی دیگران گرفت!
ما نه خارج نشینیم و نه کسی به ما جایزه ای داده اما این اعدام ها را محکوم می کنیم ، آن خشونتی که این روزهای به نام مبارزه با اوباش و امنیت اجتماعی در رگ های جامعه جاری شده است. خشونتی که به نظر می رسد نه برای ایجاد امنیت که برای تزریق وحشت به جامعه، حاکم گشته است.
پيشتر نوشتم : «در روزگاری نه چندان دور بود که دسته دسته دانشجويان، روزنامه نگاران، وبلاگ نویسان و فعالین سیاسی را به اوین می بردند، با این اوباش چه برخوردی صورت گرفت؟ روشنفکر و دانشگاهی را به زندان سپردند و احتمالن «ارازل و اوباش» آزادانه به حقوق مردم تجاوز می کردند.»
محمود احمدی نژاد برای چندمین بار در هفته های اخیر از تغییر رفتار دولت آمریکا و استقبال ایران از آن سخن گفت. در همین حال او به صراحت از بازگشایی دفتر حافظ منافع آمکریکا در ایران استقبال کرده است.
اتفاقی که می تواند سر آغاز ایجاد رابطه میان دولت آمریکا و ایران و برقراری مذاکرات شفاف و رو در رو باشد. گرچه پیش از این ایران و آمریکا در عراق به بهانه ی وضعیت امنیتی آن کشور به گفتگوی مستقيم تن داده اند.
گفتگو های جدید می تواند فضای جامعه جهانی را تلطیف و ایران را از شرایط امنیتی به سمت ثبات بیشتر سوق دهد و به تبع آن فشار بر نیروهای سیاسی و اجتماعی داخل کشور کاهش خواهد یافت.
فشاری که هم اکنون به بهانه ی وجود یک دشمن خارجی که موجودیت حکومت اسلامی را به مخاطره انداخته ، نیروهای اپوزیسیون را در موقعیت بسیار دشواری قرار داده است.
به همین دلیل باید از احمدی نژاد در مذاکره و ايجاد ارتباط با آمریکا حمایت نمود و البته از او خواست منافع ملی را در این رابطه تامین نماید گرچه مطمئنن اولویت دولت او در ابتدا منافع بخشی از حاکمیت و البته تضمین موجودیت نظام خواهد بود.
گرچه ضعف مفرط احمدی نژاد در مدیریت كشور و ساماندهی اقتصادی را نمی توان ناديده گرفت و به هیچ عنوان از اين جهت این قابل دفاع نيست.
به نظر می رسد این گمانه زنی ها رنگ واقعیت به خود خواهد گرفت که رادیکال ترین رییس جمهور ایران برخواسته از جناحی از همین جنس باب مذاکره را با آمریکایی ها باز می نماید و سعی می کند بیشتر امتیاز ممکن را از این ارتباط کسب نمابد. امتیازی که یک دوره دیگر ریاست جمهوری در ایران باشد.
به نظر می رسد به همان میزان که احمدی نژاد سخنانی غیر قابل باور و در برخی موارد به شکل آزار دهنده ای خلاف واقعیت به زبان می راند ، رفرمیست های دور مانده از قدرت سعی می کنند به شکلی افراطی منطقی و واقع گرایانه «سیاست ورزی» نمایند.
در جبهه اصلاح طلبان در یک سو شاید هواداران حسن روحانی قرار دارند که با شعار حمایت از یک راست میانه در تلاشند رویای تشکیل کابینه ی وحدت ملی را تحقق ببخشند.
در سوی دیگر برخی نام افرادی چون عبدالله نوری را زمزمه می کنند و از کاندیداتوری مشروط ایشان سخن می گویند. کاندیدایی که علارغم محبوبیتش در میان روشنفکران و طبقه متوسط از هم اکنون رد صلاحیت شده ای بیشتر نیست.
در این میان یک سوال اساسی وجود دارد: چرا در میان طیف فراخ اصلاح طلبان صداهایی اینچنین دور از واقعیت، غیرعملی و گاهی متناقض با ذات رفرم خواهی شنیده می شود؟ آیا دوری از قدرت اصلاح طلبان را دچار «کند ذهنی سیاسی» کرده است؟
جالب آنکه این کند ذهنی چنان لباس فاخر اعتدال و تدبر به تن می کند که هر نقدی را به چوب تندروی می راند و از سوی دیگر خیالبافان سیاسی نیز مخالفان را به سستی و پلشتی متهم می کنند.
اما ذات اصلاحات با واقع گرایی و ثبات قدم -که ممکن است به تندروی تعبیر شود- عجین است و در این قاموس برای «تندروی و کندروی» و «تعقل و تخیل» هیچ معیاری نیست جز ذات رفرم خواهی.
اصلاح طلبان امروز از این ذات دور افتاده اند. به همین دلیل نقشه هایشان یکی پس از دیگری برآب می شود و سلاح رفرم خواهی روز به روز کندتر کندتر. که حتی در عین کثرت و وحدت به ضعف و سستی دچارند.
اصلاح طلبان امروز ایران پیش و بیش از آنکه در پی کاندیدا برای انتخابات آتی باشند، باید در پی اثبات هويت مستقل خویش از حاكميت تلاش کنند. هویتی که در یک دهه اخیر آنچنان دچار چندگانگی و حرحری مذاجی و تذبذب شده است که هیچ نسبتی و نصبی با جامعه تحول خواه ایران ندارد.
رفرمیستها باید یک بار برای همیشه تکلیف خود را با خودشان مشخص کنند. بپذیرند که یا جامه اصلاح گری از تن خارج سازد و یا به آیینی دیگر درآیند و یا به همه ی بایدها و نبایدها ، کندی و تندی ، قواعد و لوازم و در یک کلام نهاد نا آرام تغییر تن در دهند و بدور از «رفرم خواهی تخیلی» و «سیاست ورزی مزورانه» حاکمیت را به پذیرش تغییرات مجاب و مجبور کنند.
به نظر می رسد مبنای این پرسش گزارشی بود که چندی پیش در سايت خبری خوزنیوز منتشر شد و مورد توجه قرار گرفت. به نحوی که تاکنون نزدیک به 50 هزار نفر از این مطلب بازدید کرده اند و ده ها سایت نیز اقدام به انتشار آن نمودند.
گرچه احمدی نژاد این گزارش را با اهمیت ندانست و با عنوان اینکه ده ها کشور خواستار رابطه با ایران هستند و بيان نمود كه اعتقادی ندارد شرایط اینگونه باشد از پاسخ دادن به این موضع طفره رفت.
اما به واقع پاسپورت ایرانی در میان 195 کشور جهان در رتبه 194 و بالاتر از افغانستان قرار گرفته است. در حالی که آمریکا، دانمارک، و فنلاند مشترکن در مقام اول قرار دارند.
مبنای این گزارش تعداد کشورهایی است که هر پاسپورت بدون صدور ویزا امکان مسافرت به آن را برای شهروندانش فراهم می كند. این امکان برای ایران عدد 14 می باشد.
در حالی که این عدد برای پاسپورت آمریکایی 130 ، اسرائیل 104 ، ونزوئلا 92 ، ترکیه 52 ، قطر 37 ، عمان 36 ، امارات 35 ، ارمنستان و تاجیکستان 27 ، سودان 17 ، سوریه 16 و عراق 15 می باشد.
این آمار گرچه نباید به حساب دولت محمود احمدی نژاد واریز گردد اما به هر حال سیاست خارجی تهاجمی دولت نهم موجب شده است سختگیری های خلاف معمولی برای مسافرت ایرانیان به خارج از کشور لحاظ گردد.
در حالی که در دوران 8 ساله سید محمد خاتمی و حتی پس از حوادث 11 سپتامبر در آمريكا عبور و مرور ایرانیان به خارج از کشور نسبت به سالهای پیش از آن به راحتی انجام می پذیرفت.
این رقابت در حال حاضر هواداران میان احمدی نژاد و قالیباف انجام می گیرد. البته این احتمال وجود دارد که در روزهای آینده اصلاح طلبان نیز به این رقابت وارد شوند.
در حالی که امیر احمدی در تلاش است میان ایران و ایالات متحده آمریکا روابط دوستانه ای ایجاد نماید اما جناح های رقیب در درون ایران سعی می کنند از ایجاد و یا عدم برقراری به عنوان اهرمی برای اعمال فشار به یکدیگر استفاده کنند.
در همین حال به باور امیر احمدی رقابت انتخابات ریاست جمهوری دهم میان قالیباف و احمدی نژاد خواهد بود. در این میان امکان برقراری رابطه با آمریکا نقش برجسته ای در پیروزی و یا شکست هر یک از طرفهای رقیب خواهد داشت.
احمدی نژاد می تواند با شروع مذاکرات چهار سال ناکامی در زمینه های مختلف را به فراموشی بسپارد و نتیجه بازی باخته را تغییر دهد. این موضوع به همین میزان برای محمدباقر قالیباف اهمیت دارد. او و هوادارانش سعی خواهند نمود از امکان بوجود آمدن چنین شرایطی جلوگیری نماید.
این استراتژی مشابه سالهایی است که خاتمی و اصلاح طلبان در حاکمیت در پی کم نمودن تنش با غرب و به ویژه امریکا بودند اما محافظه کاران هزینه ی این سیاست را روز به روز افزایش می دادند.
هوشنگ امیر احمدی معتقد است شرایط کنونی مناسب ترین زمان برای شروع مذاکرات میان ایران و امریکاست. مذاکراتی که می تواند منافع حاکمیت و همچنین در نهایت مردم ایران را تامین نماید و شاید کمترین سود را برای آمریکا دارد.
باید دید آیا جناح های رقیب در درون محافظه کاران به احمدی نژاد اجازه خواهند داد در این راه گامی موثر و قابل توجه را بردارد و یا دولت نهم نیز به سرنوشت اطلاح طلبان دچار خواهد شد.
بازتاب:
» سایت عصرایران و الف
الان (ساعت ۱۵:۳۰ روز ۲۰ تیر) در لابی هتل استقلال تهران هوشنگ امیر احمدی به همراه تعدادی مشفول صرف قهوه است. در اولین فرصت سعی می کنم که در صورت امکان با او گفتگوی کوتاهی داشته باشم.
مورد توجه خبر ویژه کیهان و برادر غیرتمندمان حسین شریعتمداری.
پی نوشت:
مصاحبه با امیر احمدی به خوبی انجام شد. گرچه همه یک ساعت و نیم صحبت قابل انتشار نیست اما بخش های مهم آن را منتشر خواهم کرد.
بازتاب:
» سایت عصرایران و الف
در اوج جدال میان اصلاح طلبان تازه نفس و محافظه کاران مجلس پنجم ، جنبش پر توان دانشجویی ایران زخمی کاری را بر تن خود حس نمود. آن اتفاق به ظاهر ساده شاید آغاز خروج و ریزش نیروها از جبهه دوم خردادی ها بود.
ناتوانی و شاید کم تجربگی دولت خاتمی در دفاع از حقوق دانشجویان و نتایج حمله ی نیروهای انتظامی به کوی دانشگاه تهران و پس از آن نمایش قدرت محافظه کاران در راهپیمایی 23 تیر ماه دانشجویان را دلسرد و نا امید به حاشیه راند.
از آن پس بود که تجمع های و میتینگ دانشجویی رنگ و بوی دیگری داشت. آنچه که بعدها به عنوان خروج از حاکمیت و یا عبور از خاتمی ظهور کرد.
همانگونه پیش از آن بخشی از اصلاح طلبان تصمیم گرفته بودند از دانشجویان عبور کنند و از آنها بخواهند به دانشگاه هایشان برگردند و سکان رهبری سیاسی جامعه را به سیاستمداران بسپارند.
دانشجویان به دانشگاه های خود بازگشتند در حالی که از آنچه در18 تیر رخ داد و نتیجه دادگاه کوی دانشگاه سرخورده شده بودند. دادگاهی که شهید عزت ابراهیم نژاد را به عنوان متهم محاکمه کرد و حکم تبرئه سردار نظری را صادر نمود.
در این روزها بود که به جای زنده باد آزادی ، فریادهای مرگ بر استبداد شنیده می شد. اصلاحات مرده بود مثل مجلس ششمی که مرده به دنیا آمد. درست مثل اصلاح طلبانی که حالا شعار اعتدال سر می دادند.
اعتدالی که به خون دانشجویان و فعالان سیاسی و اجتماعی رنگین بود. اعتدالی که در آن ده ها ملی مذهبی با میانگین سنی 70 سال ، افشاری ، عبدی ، سازگارا ، سحابی ، گنجی ، عبدالله نوری ، احمد باطبی و ده ها تن دیگر روانه زندان شدند. اعتدالی که یکصد روزنامه و هفته نامه را به محاق توقیف كشاند.
در 18 تیر ماه 78 این کوی دانشگاه نبود که تنها به خاک و خون نشست ، این عزت ابراهیم نژاد نبود که کشته شد. اصلاحات مرد ، اصلاحات و هر روند رفرم خواهی دیگر از سو حاكمیت طرد و نفی شد.
ما همچنان درگیر و دار خاطرات آن روز گرفتاریم و انگار توان عبور از آنرا نداریم. هر قوم به شکلی آن را روایت و تفسیر می کند اما همه ما همچنان هزینه ی آن روز را می پردازیم. هزینه ای که شاید روزی جبران ناپذیر گردد.
افرادی چون عماد الدین باقی ، هانا عیدی ، احمد قصابان ، مجید توکلی و ده ها و شاید صدها تن دیگر که یا در زندان به سر می برند و یا در انتظار صدور احکام و اجرای آن هستند.
اهمیت و حساسیت این این موضوع تا بدان حد است که اگر بخش عمده ای از نیروی جنبش رفرم خواه ایران بر این موضوع تمرکز پیدا کند به واقع به بیراهه نرفته است و می تواند دستاورد قابل ملاحظه ای محسوب گردد.
اما در این میان شاید موضوع دیگری نیز وجود دارد که اهمیت آن کمتر از تلاش برای آزادی زندانیان سیاسی-عقیدتی در ایران نیست ؛ مشخص شدن سرنوشت 4 شهروند ایرانی که در لبنان ربوده و به احتمال زیاد کشته شده اند.
این حق طبیعی خانواده های آنهاست که پس از سالها بیم و امید آرامش یابند و بیش از این بازیچه ی برخوردهای چند گانه گروه های ذی نفع و دخیل در این مسئله قرار نگیرند.
متاسفانه عملکرد دولت های مختلف در قبال سرنوشت شهروندان و همچنین دیپلمات های ایرانی انتقاد آمیز و غیر قابل قبول است. پس از ماجرای ربودن شهروندان ایرانی در لبنان شاید بتوان به كشتار مسوولین و کارکنان کنسولگری ایران در شهر مزارشريف به دست نیروهای طالبان اشاره نمود.
زمان آن فرا رسیده است تا حكومت به جای استفاده سیاسی و تبلیغاتی از ربوده شدن سيد محسن موسوی، کاردار سفارت ایران در بیروت، احمد متوسلیان، فرمانده سپاه، کاظم اخوان، خبرنگار و تقی رستگارمقدم راننده آنها ، با تلاش و عزمی واقعی آرامش را به خانواده های این افراد باز گردانند.
عجله ای برای فهمیدن ماجرا به خرج ندادم. آخر چه ارزشی دارد هرز نوشته های کیهان وقتی مدیرمسوولش شریعتمداری باشد. اما ظاهرن مطلب کیهان بیش از آنچه اهمیت داشت، جدی گرفته شد.
از خبر 22 خطی ، 3 خط مربوط است به مطلب من در حالی که تنها دو جمله ی از آن مطلب به شکلی ناشیانه به هم مونتاژ شده است.
کیهان می نویسد: «فرار باطبی که در ادامه فرار برخی دیگر از عوامل آشوب های خیابانی تیر 78 به خارج از کشور صورت می گیرد و دردسرآفرینی وی برای میثمی، از سوی برخی سایت های مدعی اصلاح طلبی به عنوان نامردی و خیانت تلقی شده به نحوی که یکی از این پایگاه ها (جمهور) تصریح کرد: این رسم مردانگی نیست... مرزهای اخلاقی فرو ریخته است».
هرگونه توضیحی در این مورد بیشتر به بهانه تراشی می ماند. اما باید صراحتن بنویسم که انتشار آن خبر کار اشتباهی بود و باید پیش از همه از مهندس لطف الله میثمی عذر خواهی کنم که شاید به ناحق در این میان لطمه ای متوجه ایشان شده باشد.
اما توضيح احمد مرا یاد داستانی از آلبرکامو انداخت. در آن داستان مادر و دختر هتل داری هستند که مهمانانشان را شب هنگام می کشند. در این میان پسر آن مادر و برادر دختر پس از بیست سال پا به هتل می گذارد و برای آنکه آنها را غافلگير و خشنود نماید از معرفی خود سرباز می زند.
به رسم و عادت مادر و دختر، پسر را به قتل می رسانند. در اینجا کامو سوالی را مطرح می کند: چه کسی و يا كسانی در اين ماجرا مقصر هستند؟ پسری که خود را معرفی نکرد و یا مادر و دختر؟
احمد می نویسد: « من قبل از خروج از ایران پیامی را به آقا لطف الله عزیز فرستادم که گویا به ایشان نرسیده که از من دلگیر شدند. اما این را برای شما مینویسم و خواهش میکنم خودتان به ایشان برسانید. که از بابت ضمانت نگران نباشند.»
احمد عزیز باید این موضوع را آنقدر مهم می پنداشت که به خودش زحمت بدهد و مهندس را از راهی مطمئن مطلع کند. اما از سوی دیگر پاسخ تکمیلی احمد لحن دیگری دارد: « اینبارعدم کنترل احساسات شما و نا آگاهیتان موضوعی که اساسا ارتباطی به شما نداشت کار را به جایی که رسانید که میبینید».
اگر آنگونه که باطبی معتقد است این موضوع شخصی است چه دلیلی وجود دارد که مهندس میثمی این ماجرا را برای کسی به عنوان دغدغه بیان کند که برای اولین بار او را ملاقات کرده است؟ به باور من این ماجرا به هیچ عنوان جنبه خصوصی ندارد گرچه ممکن است این اعتقاد نادرست باشد.
نمی توانی احمد باطبی، اکبر گنجی، لطف الله میثمی باشی و بگویی رفتاری که در قبال دیگران از خود بروز بدهی تنها در حوزه ی خصوصی قابل تفسیر و بررسی است. اين از خواص ستاره بودن است.
اما احمد راست می گوید من اصولن آدم احساساتی هستم. مثل وقتی که اكبر محمدی در زندان کشته شد. و یا وقتی که جان احمد باطبی در خطر بود و یا آن زمان که مجتبی سمیعی نژاد و رامین جهانبگلو را گرفته بودند.
حتی وقتی که برای اكبر گنجی لوگو ساختم و يا درباره دانشگاه امیرکبیری كه فرياد آزادگی سر داد نوشتم. يا وقتی که حنیف مزروعی را گرفتند و یا مهندس موسوی و خیل عظیمی از دوستان کمپینی ام.
اما چه می شود کرد احمد جان! نمی شود ظلم را ببینی ، ناعدالتی را حس کنی و احساساتی نشوی و به قدر توان خودت ، صدایت را بلند نکنی و من اینگونه یاد گرفته ام. اشتباه از خودی ها دردآور تر است. فرقی هم ندارم اگر تو باشی یا اکبر گنجی و یا علی افشاری و یا هر انسان درد کشیده ی دیگری برای رهایی.
در این مورد خانم دکتر لیلی مظاهری که خود را وکیل احمد باطبی معرفی کرده اند ایمیل زدند و صحت آنرا تایید کردند. ابتدا توضیح احمد و سپس ایمیل خانم مظاهری درج می گردد:
«دوست عزیز. سلام . ممنون از بابت مطلبی که نوشتید. مایلم این موضوع را بدانید که من اگر مجبور نبودم هرگز ایران را ترک نمیکردم . چرا که من آخرین کسی بودم که خارج شدم .
با شما موافقم که این رسم مردانگی نیست که باوجود لطف استاد گرامی و انسان شریف من بخواهم که اقدامی به این شکل کنم . اما من قبل از خروج از ایران پیامی را به آقا لطف الله عزیز فرستادم که گویا به ایشان نرسیده که از من دلگیر شدند.
اما این را برای شما مینویسم و خواهش میکنم خودتان به ایشان برسانید . که از بابت ضمانت نگران نباشند. در صورت بروز مشکل تدابیر لازم اندیشیده شده و مشکلی برای ایشان پبش نمی آید . سلام و عرض ارات و دست بوسی من را به ایشان برسانید.
با سپاس ، احمد باطبی.»
خانم دکتر مظاهری نیز در ایمیلشان می نویسند:
«جناب آقای محسنی( جمهور)
احتراما جناب عالی مطلبی را در این لینک در خصوص موکل من ( آقای احمد باطبی ) نوشته اید و مواردی را مطرح نمودید که به دلیل عدم آگاهی شما از کل ماجرا ، تاحد زیادی با واقعیت فاصله دارد.
از سویی موکل من پاسخی را نیز برای شما ارسال نمودند که شما از درج آن در وبسایتتان خودراری نمودید. به عنوان وکیل احمد باطبی از جناب عالی رسما میخواهم تا نسبت به درج پاسخ موکلم در سریع ترین زمان ممکنه اقدام فرمایید.
دکتر لیلی مظاهری»
در این میان یک توضیح ضروری به نظر میرسد: مهندس لطف الله میثمی در مورد طرح این موضوع در وبلاگ من هیچگونه اطلاعی نداشتند و تنها اینجانب به خاطر احساس وظیفه ای که نمودم اقدام به انتشار این مطلب کردم.
نظرم در مورد احمد باطبی هم همان است که در دو پست قبلی نوشته ام. البته اگر کسی کنجکاو بود بد نیست در وبلاگم احمد باطبی را جستجو کند و آرشیوهای پیشین را ببیند. چه در این وبلاگ و چه در وبلاگ پیشین.
اما ظاهرن برخی اینطور فکر نمی کنند و معتقدند می توان برای رهایی از شرایطی هر چند سخت و دردآور دیگران را دچار دردسر و مشکل نمود.
تقی رحمانی از فعالان ملی مذهبی در جلسه ای می گفت این زندان رفتن بد دردی است. زیرا برای شما حقی ایجاد می کند فرا انچه که ممکن است مستحقش باشید. حق اینکه به خود اجازه بدهید از جامعه طلبکار باشید.
به رفتار فخر آور و منوچهر محمدی دقت کنید؟ این دو نفر آیا نماد این مثال نیستند؟ اما می شود اکبر گنجی ، محسن سازگارا و تقی رحمانی بود و از جامعه طلبکار نشد.
احمد در مورد مطلب قبلی پاسخی ارسال کرده و که منتظر هستم تایید گردد تا در وبلاگ منتشر کنم. پاسخی که شاید بسیاری از مدعیان احمد را نیز قانع کند.
آنها که معتقدند تمام سندهای خانه های تهران نیز اگر وثیقه احمد بود ، او می توانسته بدون دل نگرانی ایران را ترک کند و انسان های دیگری را که بر اساس اعتماد لطفی را انجام داده اند به دردسر انداخت.
پاورقی :
لازم است یادآوری کنم که این موضوع به هیچ عنوان نمی توان ارزش مبارزه و مقاومت احمد باطبی را خدشه دار کند. گرچه به هر حال احمد از این زمان بر اساس آنچه خواهد گفت و انجام خواهد داد مورد قضاوت واقع خواهد شد نه به اعتبار آنچه که بوده است.
چند ساعت پیش یکی از دوستانی که مهندس را در پرواز تا تهران همراهی کرده بود زنگ زد و گفت در راه که ایشان را به آپارتمانش درشهرک اکباتان تهران می رسانده شنیده است که سند خانه ی ايشان برای آزادی احمد باطبی در اختيار دادگاه است.
به ياد آوردم كه هفته گذشته که برای آماده كردن تبلیغ این برنامه در اینترنت به دنبال عکسی از مهندس بودم این موضوع را جايي خوانده ام اما در آن شرايط اهمیت موضع برای من قابل تصور نبود. در اين باره میثمی با دلشكستگی گفته است که با درخواست همسر سابق احمد سند را گرو گذاشته و حالا که احمد فرار کرده امکان دارد خانه را از او بگیرند.
كمتر فعال دانشجویی است كه احمد باطبی را دوست نداشته باشد. او نماد نسل جدید مبارزان ایران است. نماد 18 تیر و شاید همه زخم های فروخورده این سالها.
اما نمی شود لطف الله میثمی را بشناسی و روح بلند و انسانیت و مردانگی اش را درک کرده باشی و در برابر این اتفاق همه ایمانت به مبارزه دچار چالش نشود.

مهندس براستی یک «مجاهد خلق» اصیل و تمام عیار است. مردی که در مبارزه در زمان شاه هر دو چشم از دست داد و یک دستش هم از مچ قطع شد و پس از انقلاب نيز از زندان بي بهره نبود. اما از پای ننشست و همچنان مبارزه می کند. مجله «چشم انداز ایران» بخش کوچکی از فعاليت های میثمی است.
فرار احمد باطبی به آمریکا و آنچه پس از این می کند و می گوید به خود او ارتباط دارد و بس. اما آنچه قرار است برای مهندس میثمی اتفاق بیفتد به همه انسانهای آزاده و آزادی خواه مربوط است.
همه ما به او بدهکاریم. همه مبارزان راه آزادی ایران . و اگر این دین ادا نشود باورهای من و بسیاری چون من دچار نقصان خواهد شد. از آن زمان كه اين ماجرا را شنيده ام از خود می پرسم نکند که این راه که می رویم به هیچ جایی نمی رسد و همچنان در بند خویشتن خویش گرفتار باشیم؟
نكند همه این مبارزه ها و درد و رنج ها منيتی از سر هوس است. اما امثال میثمی دلم را گرم می كند كه جایی در اين سرزمين همچنان چراغ مردانگی و آزادگی روشن است.
پی نوشت:
» پاسخ احمد باطبی [+]
اولین و شاید پر رنگ ترین تصویرمتعلق است به حضور کلهر در دوران تبلیغات نهمین انتخابات ریاست جمهوری در شبکه دو سیما بخش ویژه خبری و تشریح برنامه های فرهنگی احمدی نژاد.
همچنان که این نحوی حضور و سوال جواب ها یادآور برنامه ها و فیلم های تبلیغاتی آن دوران است. حضورهای دو به دو و سخن گفتن از آنچه باید بشود و آنچه خواهد شد مشابه مصطفی معین و سعید حجاریان.
شوی تلویزیونی احمدی نژاد - کلهر یک فیلم تبلیغاتی تمام عیار بود. فیلمی که در آن دیگر حتی از چند سوال نسبتن انتقادی و گاهی پافشاری های دردسرساز و یا چرت زدن های مجری های صدا و سیما خبری نبود.
تجربه ای که چندین بار در طول این سه سال امتحان شد و هیچ کدام به مذاق دولتی ها خوش نیامد. پس باید کمپانی پوپولیسم دست به کار می شد و در سالگرد سوم تیر و پیروزی احمدی نژادیها به بازسازی چهره خود می پرداخت.
اینکه آیا در این راه دولت و همکاران نه چندان توانمند احمدی نژاد توانسته اند موفقیتی کسب نمایند، باید به جامعه رجوع کرد و پرسید تا چه حد این سخنان بعضن تکراری ، کسالت آور و حتی متناقض موثر واقع شده است؟
اما باید به این موضوع اذعان داشت که در هر حال احمدی نژاد از نظر اعتماد به نفس کاذب و توهم توانمندی در عین سو مدیریت و سوق دادن کشور به سمت ویرانی در تاریخ ایران و حتی جهان کم نظیر است.

احمد باطبی فعال سیاسی و سمبل ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ در برنامه امروز (به وقت واشنگتن) در برنامه صدای آمریکا شرکت کرد این گفتگو با اجرای جمشید چارلنگی و میهمان ویژه احمد باطبی و ارتباط مستقیم با الهه هیکس شروع شد و احمد باطبی به سئوالات و بیان دیدگاههای خود پرداخت و بیان آنچه که در این مدت به سر او آمد و اینکه چگونه از کشور خارج شد و به واشنگتن رسید احمد باطبی در این برنامه از سازمان حقوق بشر درخواست کرد که تمام خط قرمزهای خود را برای حمایت از زندانی های دربند در کل جهان بردارد و فقط اطلاع رسانی و نامه نگاری و بازدید از زندانیان نمی تواند برای گرفتن حق آن زندانی کافی باشد و الان زمان آن رسیده است که به شیوه عملی با این اتفاقات برخورد شود احمد باطبی در جواب سئوالی که جمشید چارلنگی از او پرسید که چه کسانی حامیان اصلی تو در این مدت بودند گفت : نمایندگان مجلس ششم آقای موسوی خوئینی ها - فاطمه حقیقت جو و ...

جمشید چارلنگی پرسید آیا با توجه به رکود سیاسی و سرکوب مطلق دانشجویان در این سه سالی که از ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد می گذرد آیا وقایع اخیر دانشگاهها می تواند نوید بخش حرکت تازه جنبش دانشجویی در ایران باشد که باطبی در جواب گفت در گذشته تمام حرکتها سیاسی بود ولی الان اعتراضها صنفی و برملا کردن رسواییهای اخلاقی مسئولان دانشگاه است
جمشید چارلنگی از خانم هیکس خواست که سئوالات خود را از احمد باطبی بپرسد که خانم هیکس پرسید که آقای باطبی می توانید شکنجه هایی را که شما تحمل کردید بیان کنید احمد باطبی با مکث گفت واقعا" اینقدر زیاد بوده که نمی دانم کدامش را بگویم و جمشید چارلنگی وارد بحث شد و گفت سئوال خانم هیکس را من به صورتی دیگر عنوان می کنم آیا شما شکنجه شدید که از شما اعتراف بگیرند که بتوانند از آن به عنوان مدرک پای کسانی دیگر را به زندان باز کنند آیا شکنجه کردند که تمام خواسته های آنها را اجابت کرده و به میل آنها رفتار کنید . احمد باطبی گفت بله من به شیوه های گوناگونی مورد شکنجه و تحقیر قرار گرفته ام که می توانم به این مورد اشاره کنم که وقتی می گفتم ای خدا یک فردی بود به نام محمود که مرا شکنجه می داد می گفت خدا کی هست باید بگی یا محمود یا محمود یا محمود یا مثلا" سر من را در توالت بالا آمده و پر می کردند . و یا صدای مادرم را می گذاشتند که من فکر کنم آنها هم دستگیر شده اند و مدام می گفتند که خانواده ات را دستگیر کرده ایم و بعد از مدتی می گفتند خانواده ات مرده اند و یا اینکه اوایل که حکم اعدام من آمد سه نفر را برای اعدام به محمطه می بردند آنها را اعدام می کردند و مرا به سلول باز می گرداندند باطبی گفت :یکی از نمایندگان مجلس آقای علی اکبر موسوی کسی که این برش را داشت که دیوارهای سلولها را بردارند و سلولها را بزرگتر کنند یک روز او را آوردند و با چوب به شکل وحشیانه ای او را می زدند و از این طرف من را با کابلهای مخصوص شکنجه می زدند

جمشید چارلنگی از باطبی پرسید اگر روزی کسانی را که تو را شکنجه کردند ببینی عکس العمل تو در برابر آنها چه خواهد بود که احمد باطبی در جواب گفت به آنها می گویم که به یک روانشناس مراجعه کنند چون کسی که می تواند یک انسان را شکنجه کند به طرز وحشیانه او یک بیمار است و تعادل روانی ندارد من کینه ای از آنها به دل ندارم ولی این را بدانید که شکنجه آنقدرها هم سخت نیست شما می توانید به راحتی آن را کنترل کنید و آن را خنثی کنید باور کنید به راحتی می توان آن را تحمل کرد وی در مورد خارج شدنش از ایران گفت که ابتدا به کردستان رفتم و بعد به کردستان عراق رفتم و از آنجا توانستم مراحل انتقال خود را به آمریکا فراهم کنم وی در مورد نقض حقوق بشر در کردستان ایران گفت که اکثر زندانی های سیاسی کردستان بعد از آزادی دچار بیماری های شبیه به هم می شوند مانند دردهای ریوی . معده . و من با یکی از زندانیانی که در کردستان عراق با همین عارضه روبرو شده بود برخورد کردم که برای من سئوال پیش آمد که چگونه آنها همه به یک بیماری مبتلا شده اند
قسمتی از مصاحبه احمد باطبی در آمریکا
روز 22/3/1387 درست يك روز پس از اجراي حكم قصاص نفس محمد حسنزاده و توقف اجراي احكام قصاص نفس سه نوجوان به نامهاي بهنود شجاعي، سعيد جزي و محمد فدايي، بر حسب اتفاق به شعبه اول اجراي احكام دادسراي سنندج رفتم.حس كنجكاوي مرا به داخل شعبه و نزد داديار اجراي احكام هدايت كرد. از ايشان پرسيدم آيا خبر اعدام محمد حسنزاده را در سن 17 سالگي تاييد ميفرماييد؟ ايشان پاسخ دادند: بله حكم توسط قضات ديوانعالي كشور تاييد و پرونده جهت استيذان، به نظر رياست محترم قوه قضاييه رسيده و ايشان نيز اذن به اجراي حكم و قصاص نفس محمد دادند. از تاييد اين خبر بسيار ناراحت شدم و به سراغ كار خود رفتم چون ديگر كار از كار گذشته و اين طفل گناهكار، به دار آويخته شده بود. يك هفته پس از اين ماجرا آقاي جمشيدي سخنگوي قوه قضاييه در بين خبرنگاران، به دليل حساسيت و اهميت اعمال مجازات مرگ براي اطفال زير 18 سال، ضمن دفاع از عملكرد قضات صادركننده راي و در واكنش به بيانيه اتحاديه اروپا كه اعدام يك نوجوان هفده ساله در سنندج را خلاف قوانين بينالمللي دانسته بود، گفت: <در قانون چيزي به عنوان اعدام براي افراد زير 18 سال نداريم و آن چيزي كه در قوانين براي افراد 15 تا 18 سال وجود دارد، بحث قصاص است> او در عين حال يادآور شد: <جوان اعدام شده در زمان اجراي حكم بالاي 18 سال سن داشت.> حال هر چند اين نوجوان برخلاف قانون اعدام شده و ديگر نميتوان جانش را اعاده نمود اما لازم ميدانم در خصوص اعدام اطفالي كه در زمان ارتكاب جرم زير 18 سال سن داشتهاند نكاتي را يادآور شوم و اميدوارم مسوولان توجه ويژهاي نمايند تا خون ديگري هدر نرود: نخست اينكه متاسفانه برخي از قضات دادگستري كه متصدي رسيدگي به چنين پروندههايي هستند آشنايي كافي و وافي به مفاد كنوانسيون حقوق كودك ندارند و اينجانب تاكنون نديده و نشنيدهام كه حتي يك قاضي در حكم خود به مادهاي از مواد اين كنوانسيون اشاره نموده و مستند راي خود قرار دهد در حالي كه بارها نوشته و گفتهام و بسياري از حقوقدانان نيز تاييد نمودهاند كه نمايندگان مجلس شوراي اسلامي كشورمان در سال 1372 طي ماده واحدهاي مفاد كنوانسيون را به شرط آنكه مواد آن مغاير با شرع نباشد تصويب نموده و شوراي محترم نگهبان نيز در نظريه مورخ 4/11/1372 تحتشماره 5760 صرفا، بند يك ماده 12، بندهاي يك و دو ماده 13، بندهاي يك و سه ماده 14 و بند دو ماده 15 و بند يك ماده 16 و بند دال قسمت يك ماده 29 را مغاير موازين شرع اعلام نموده است بنابراين ماده 37 كنوانسيون كه مقرر ميدارد مجازات مرگ (كه اعم از قصاص نفس و اعدام است) نبايد در مورد جرمهايي كه اشخاص زير 18 سال مرتكب ميشوند اعمال گردد؛ بدون هيچگونه ايرادي از جانب فقها و حقوقدانان شوراي نگهبان تاييد و طبق ماده 9 قانون مدني در محاكم دادگستري لازمالاجرا گرديد. دوم آنكه بسياري از قضات دادگستري گمان ميكنند سن مسووليت كيفري افراد در دخترها بالاي 9 سال تمام قمري و در پسرها بالاي 15 سال تمام قمري است، در حالي كه در هيچ مادهاي از مواد مندرج در قوانين كيفري كشورمان، سن مشخصي براي مسووليت كيفري اشخاص مشخص نشده است و تنها قانوني كه ميتوان به آن استناد نمود و به صراحت سن مسووليت كيفري افراد- در خصوص جرائمي كه مجازات قانوني آنها سلب حيات ميباشد - را مشخص نموده ماده 37 كنوانسيون فوقالذكر است. متاسفانه اين ديدگاه به زيان متهمان و ايجاد رويه نادرست در محاكم دادگستري كشورمان باعث گرفتن جان بسياري از اطفالي شده كه در زمان ارتكاب جرم سنشان زير 18 سال بوده است مضافا به اينكه بحث مجازات مرگ و سلب حيات اعم از اعدام و قصاص نفس ميباشد حتي در عرف محاكم و جامعه به قصاص نفس، اعدام هم گفته ميشود از طرفي ماكوان مولودزاده از جمله افرادي بوده است كه در سال گذشته به اتهام تجاوز به عنف در زماني كه كمتر از18 سال سن داشت به اعدام محكوم و حكمش نيز اجرا شد. سوم آنكه روزانه تعداد بسياري از افراد بر اثر حوادث گوناگون و قوه قهريه از جمله سيل، طوفان، زلزله، بيماري و تصادفات رانندگي و... در نقاط مختلف كشورهاي جهان جان ميسپارند. بر اين جان دادن نميتوان هيچگونه خردهاي گرفت چرا كه مشيت الهي حكم به اين امر داده و در نتيجه نميتوان جلوي اينگونه مرگ و ميرها را گرفت ولي بحث مجازات مرگ به خصوص براي كساني كه در سن و سالي نباشند كه بتوانند اعمال و اراده خود را كنترل كنند موضوعي است تاملبرانگيز و به دليل اينكه در اعمال مجازات با قصد و نيت قبلي جان محكوم را ميگيريم قابليت اين را دارد كه ترتيبي بر منع اينگونه مجازاتها اتخاذ شود. از زماني كه وكالت اطفال زير 18 سال را - به رايگان و بدون چشمداشت مادي - پذيرفتهام و اينك وكيل 21 نفر از آنها ميباشم، بارها و بارها با نوشتن نامههاي مختلف از رياست قوه قضاييه و نمايندگان محترم مجلس استدعا نمودهام كه ترتيبي اتخاذ فرمايند تا جلوي صدور غيرقانوني و اجراي احكام اين دسته از اطفال گرفته شود ولي تاكنون نهتنها پاسخي نشنيده بلكه شاهد اعدام اطفال و تعيين زمان اجراي حكم بدون آنكه به اينجانب ابلاغ شود بودهام و حال از تمام مسوولان ميخواهم به دليل ارزش جان آدمي كه اشرف مخلوقات است اين موضوع را جدي گرفته و دست به دست هم دهند تا اين چالش حلشدني، هر چه سريعتر مرتفع گردد تا ديگر شاهد مرگ نوجوانان اين مرز و بوم نشويم. "محمد مصطفايي" وكيل دادگستري و عضو كميسيون حقوق بشر كانون وكلاي دادگستري مركز روزنا
يك هفته پس از اجراي حكم محمد حسنزاده سخنگوي قوه قضاييه در مورد اجراي حكم اين نوجوان اعلام كرده بود: <در قانون چيزي به عنوان اعدام براي افراد زير 18 سال نداريم و آن چيزي كه در قوانين براي افراد 15 تا 18 سال وجود دارد، بحث قصاص است. محمد حسنزاده نيز كه از سنندج به دار آويخته شد در زمان اجراي حكم بالاي 18 سال بود.>
اظهارنظر جمشيدي، از آنجا كه سن محمد حسنزاده در زمان اجراي حكم به گفته منابع آگاه كمتر از 18 سال اعلام شده بود، كنجكاويها را آنچنان برانگيخت كه تنها ديدن شناسنامه محمد ميتوانست ابهام
اين ماجرا را برطرف كند. پدر محمد حسنزاده كه باغي نزديك به قبر پسرش در همان روستا دارد، آنقدر از آنچه بر سرش آمده خسته و درمانده است كه بيحوصله به پاي كوهي در همان حوالي اشاره ميكند و ميگويد: <ببينيد آنجا قبر پسرم است حتي پول اينكه برايش سنگ قبر هم بخرم، ندارم. از تمام دنيا همين باغ را كه در حال حاضر در آن كار ميكنم، دارم. حاضر بودم اين باغ را هم بفروشم تا پسرم را اعدام نكنند اما چه ميشود كرد كه حتي از به دار آويخته شدن او خبر هم نداشتم.>
پدر محمد از روز به دار آويخته شدن پسرش خبر نداشت. نه پدرش و نه مادرش كه از روز دفن جسد محمد هر روز بر سر مزارش ميرود.
پدر محمد در اينباره ميگويد: <ما اصلا خبر نداشتيم محمد را اعدام كردند. يكي دو روز پس از اينكه پسرم را به دار آويختند در ده اهالي از اينكه پسرم اعدام شده است، حرف ميزدند. من باور نميكردم. به زندان سنندج رفتم. از آنجا كه پيش از آن هم چندين مرتبه رفته بودم و نگذاشته بودند با پسرم صحبت كنم و او را ببينم، فكر ميكردم آن روز هم از ديدن پسرم جلوگيري ميكنند اما مسوولان زندان در كمال ناباوري به من گفتند كه جنازه محمد را براي دفن تحويل بگيرم. باورم نميشد. پسرم را اعدام كرده بودند بدون اينكه حتي به ما خبر بدهند. اولياي دم پرونده محمد از ماجرا خبر داشتند. در روز اجراي حكم تنها آنها براي مراسم دعوت شده بودند و پس از اجراي حكم به اهالي گفته بودند كه محمد را اعدام كردند.>
پدر محمد حسنزاده در مورد اينكه چرا نتوانسته بود رضايت اولياي دم را جلب كند نيز ميگويد: <من حاضر بودم تمام زندگيم را بفروشم. حاضر بودم زندگي خودم را بدهم تا آنها محمد را اعدام نكنند. از اهالي شنيدهام حالا كه آنها محمد را اعدام كردند هم خودشان راضي نيستند. با چند نفر از اهالي ده صحبت كرده بودند و از اينكه محمد را اعدام كردند ابراز پشيماني كرده بودند اما چه فايده دارد. حالا پسرم در خاك است. هر روز كه به باغ ميآيم سر خاك محمد ميروم. محمد تنها يك نوجوان بود كه متهم به قتل شد. من كوتاهي كردم كه بيشتر مراقبش نبودم تا مرتكب چنين گناهي نشود اما او بچه بود و نبايد به اين سرعت مجازاتش اعمال ميشد.> پدر محمد حسنزاده در مورد اينكه ماجراي درگيري پسرش با مقتول چه بوده و چطور مرتكب قتل شد، ميگويد: <اسم مقتول هم محمد بود. او هم سني نداشت. در زمان قتل پسر من 14 سال و 11 ماه داشت و مقتول هم 10 ساله بود. آنها بر سر مسائل مختلف كه بيشتر ماجراها ناشي از مسائل بچهگانه بود، با هم اختلاف داشتند. در روز حادثه پسر و دخترم در باغ در حال كار بودند كه مقتول همراه يكي از دوستانش وارد باغ ما شدند. آنجا هم باز با يكديگر درگير ميشوند كه پسرم با يك چوبدستي به سر مقتول ميزند و مرتكب قتل او ميشود.>
اهالي محل هم از خانواده محمد راضي هستند. يكي از اهالي كه بسيار از اعدام محمد اظهار ناراحتي ميكند، ميگويد: خانواده حسنزاده بسيار آرام هستند. آنها با كسي كار ندارند. سرشان در لاك خودشان است. خانواده خوبي هستند. اما از زماني كه آقاي حسنزاده از همسرش جدا شد، بچههاي آنها بيتاب شدند. بر سر مسائل مختلف بهانه ميگرفتند. با ديگر بچههاي ده نزاع ميكردند و بر سر هر مساله كوچكي درگيري پيش ميآمد. محمد از همه بيشتر ناراحتي و بيتابي ميكرد.
با به دست آمدن شناسنامه محمد حسنزاده حالا ديگر ابهامي در كار نيست چراكه او در زمان اجراي حكمش تنها 16 سال و 11 ماه سن داشته و در زمان قتل هم 14 ساله بوده كه در نهايت هم در بيستودومين روز خردادماه سال جاري به دار آويخته شد.
حالا سخنگوي قوه قضاييه كه به صراحت در جلسه هفتگي خود در واكنشي به بيانيه اتحاديه اروپا اعلام كرده بود، محمد حسنزاده در زمان اجراي حكم بالاي 18 سال داشته است با ديدن برگ اول شناسنامه محمد كه حكايت از تولد او در سال 1370 دارد، چه خواهد گفت؟
میترا خلعتبری : http://www.hamegi.blogfa.com/
تاج زاده: اگر ما به رهبري انتقاد می کنیم برای آن است که جمهوری اسلامی به سرنوشت رژیم شاهنشاهی دچارنش
| تاج زاده: اگر ما به رهبري انتقاد می کنیم برای آن است که جمهوری اسلامی به سرنوشت رژیم شاهنشاهی دچارنشود |
|
تاج زاده: اگر ما به رهبري انتقاد می کنیم برای آن است که جمهوری اسلامی به سرنوشت رژیم شاهنشاهی دچار نشود پیرو درخواست امیر حسین ثابتی مسئول بسیج دانشجوئی دانشکده حقوق وعلوم سیاسی دانشگاه تهران برای مصاحبه نشریه دانشجوئی ایران 1404 "ارگان تشكل متبوع وي" باسيد مصطفي تاج زاده عضو شوراي مركزي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ايران ،طي مذاكرات صورت گرفته مقرر شد چنانچه کتباً اعلام کنند مصاحبه بدون سانسور منتشرخواهد شد ، انجام شود . ثابتی با ارسال نامه شماره 27 مورخ 2/2/87 بسیج دانشجوئی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران اعلام انتشار بدون سانسور مصاحبه را رسماً به تاج زاده اعلام کرد . پیرو نامه مذکور وی با دو تن از اعضای بسیج به گفتگو پرداخت . پس از گذشت حدود بیست روز متن پیاده شده مصاحبه برای ویرایش تحویل شد . تاج زاده پس از اضافه کردن بخشی از پاسخ های خود که حذف شده بود و رضایت دادن به حذف بخش های دیگری از مصاحبه ، متن زیر را برای انتشار تأئید کرد .
|

